تبليغاتX
صهبای رضوان

صهبای رضوان

بیا سپیده که آمد صدا کنیم خدا را ........ و تا افق برسانیم دست سبز دعا را

 

این شعر زیبا تقدیم به همه ی شما زیبا اندیشان .

غم مخور آخر گره از کار ما وا می شود
غنچه از دامان دلتنگی شکوفا می شود

دوری و شوق رسیدن، می رسد ترس فراق
عشقبازی های ما گاهی معما می شود

گاهگاهی غرق می گردم میان موج اشک
هر چه گم کردم ، در این یک قطره پیدا می شود

مرگ هم در منظر ما ، نیست درد بی دوا
چون به غیر از عشق هر دردی مداوا می شود...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 17:38  توسط رضوان  | 

برگرفته از وبلاگ خوب و ارزشمند شکوه لحظه ها

  روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید: "برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟" مرد پاسخ داد: "این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم." چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

عشق ورزی را متوقف نساز.

 لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 14:11  توسط رضوان  | 

 

الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله .

الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله . 

الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله .

الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله .

 الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله .

الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله .

الحمدلله . الحمدلله . الحمدلله .

۱- بخاطر همه ی آنچه در این ایام بعد از ماه رمضان به من لطف نموده .

۲- بخاطر اینکه در طلب دوستی بزرگوار و عزیز ، امشب مرا میهمان دوستي از دوستان 

حضرت صاحب الزمانم كرد . و آن هم در چه شبي .

۳- بخاطر هر آنچه كه داده و هر آنچه كه نداده .

۴- و بخاطر هر آنچه كه خواهد داد و نخواهد داد .

پ . ن : سفر اهواز . ماموریت کاری جهت افتتاح شعبه سازمان در دانشگاه شهید چمران اهواز

و اکنون شب شهادت امام صادق (ع)

و اینجا : اهواز - حرم علی ابن مهزیار(ع)

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 20:35  توسط رضوان  | 

باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،
خنده مي‌زد "شيرين"
تيشه مي‌زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بي‌دردي "شيرين" فرياد

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بي‌نهايت زيباست...

آن که آموخت به ما درس محبت مي‌خواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي.

 ناخودآگاه با خوندن این متن زیبا یاد سوره ی بلد و آیه ای از اون افتادم که خیلی باهاش صفا میکنم .به همین خاطر دوست داشتم شما رو هم تواین صفا شریک کنم و با هم سوره ی بلد رو یه بار دیگه مرور کنیم .

در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه فرمود: من قراءها اعطاه الله الامن من غضبه يوم القيامة : كسى كه سوره بلد را بخواند خداوند او را از خشم خود در قيامت در امان مى دارد. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در نماز واجب سوره ((لا اقسم بهذا البلد)) را بخواند، در دنيا از صالحان شناخته خواهد شد، و در آخرت از كسانى شناخته مى شود كه در درگاه خداوند مقام و منزلتى دارد، و از دوستان پيامبران و شهدا و صالحين خواهد بود.

لَا أُقْسِمُ بِهَذَا الْبَلَدِ وَأَنتَ حِلٌّ بِهَذَا الْبَلَدِ وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ أَيَحْسَبُ أَن لَّن يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُّبَدًا أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُ أَحَدٌ أَلَمْ نَجْعَل لَّهُ عَيْنَيْنِ وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ وَهَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ فَكُّ رَقَبَةٍ أَوْ إِطْعَامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ يَتِيمًا ذَا مَقْرَبَةٍ أَوْ مِسْكِينًا ذَا مَتْرَبَةٍ ثُمَّ كَانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِنَا هُمْ أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ عَلَيْهِمْ نَارٌ مُّؤْصَدَةٌ

 

و اما اون آیه ی جالب و مهم .

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ

براستى كه انسان را در رنج آفريده‏ايم.

 اينكه انسان در دل رنج و سختى آفريده شده، يعنى اینکه كاميابى‏هاى دنيوى آميخته با رنج و زحمت است.  حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد: دنيا خانه‏اى است كه با سختى‏ها عجين شده است.

آرى انسان از آغاز زندگى حتى از آن لحظه اى كه نطفه او در قرارگاه رحم واقع مى شود، مراحل زيادى از مشكلات و درد و رنجها را طى مى كند تا متولد شود، و بعد از تولد در دوران طفوليت ، و سپس جوانى ، و از همه مشكلتر دوران پيرى ، مواجه به انواع مشقتها و رنجها است ، و اين است طبيعت زندگى دنيا، و انتظار غير آن داشتن اشتباه است .پس چه بهتر که خودمون رو آماده ی هر گونه سختی و رنج کنیم تا در مقابلشون کم نیاریم . حال آیا به خواسته و آرزومون برسیم یا نرسیم . که مهم رفتن است نه رسیدن .

نیشکر بر بند بند خویش خنجر بسته است

تا بدانی هیچ نوشی در جهان بی نیش نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 13:20  توسط رضوان  | 

پند لقمان به پسرش 
 
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
  • اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
  • دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی .
  • و سوم اینکه در بهترین کاخ ها و خانه های جهان زندگی کنی .


پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست .

***************************

امروز مصادف با اول مهر ، با وجود دغدغه های فراوون کار و زندگی دوباره توفیق ، رفیقم شد و رفتم مدرسه تا سال جدید رو با بچه های گل و بلبل آغاز کنیم.از خدا ممنونم که دوباره این افتخار رو نصیبم کرد که بتونم تو سال تحصیلی جدید، باز هم سر کلاس حاضر باشم و با شاگردام سال دیگه ای رو به پیش ببرم .خیلی خوشحالم که وسط این همه کار و جلسه و برو بیا میتونم دو روز آخر هفته رو با بودن در کنار بچه های معصوم با انرژی سپری کنم .

خدایا از این همه لطف ممنونم .ممنوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 15:4  توسط رضوان  | 

سلام و عرض ارادت .

تو کامنت های وبلاگ بوی باران ، عطر خاک به یه شعر زیبا بر خوردم که حیف دونستم شما رو از خوندنش و حظ و بهرش محروم کنم لذا با اجازه ی شاعر و نویسنده ی این شعر :

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شب ها
يکي دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها
غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من
نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها
خدا را شکر سوزي هست ، آهي هست ، اشکي هست
همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها
به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح
تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها
دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود
به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

هر کی بعد از خوندن این شعر برام دعا نکنه ، دعا میکنم کچل شه .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 9:33  توسط رضوان  | 


زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه،زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

بهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.com

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

بهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.com

زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 12:15  توسط رضوان  | 

 

چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی

خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی

 

به هر لب خدای تو فرشته بوسه می زند

برای درد بی امان چرا دعا نمی کنی

 

به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند

به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی

 

سحر ز باغ ناله ها گل مراد می دمد

به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی

 

دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود

پرنده ی اسیر را چرا رها نمی کنی

 

ز اشک نقره فام خود به کیمیای نیمه شب

مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 11:58  توسط رضوان  | 

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.

نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."

-----------------------------------------

پ.ن:

۱- نیشکر بر بند بند خویش خنجر بسته است

تا بدانی هیچ نوشی در جهان بی نیش نیست

۲- ان مع العسر یسرا (همانا پس از هر سختی ، گشایش و راحتی است.)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 11:59  توسط رضوان  | 

متن حكايت

يكي از كشاورزان در منطقه اي، هميشه در مسابقه‌ها، جايزه بهترين غله را به ‌دست مي‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته می شد. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته‌ عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي‌داد و آنان را از اين نظر تأمين مي‌كرد. بنابراين، همسايگان او مي‌بايست برنده‌ مسابقه‌ها مي‌شدند نه خود او!

كنجكاويشان بيش‌تر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.

كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه‌ ديگر مي‌برد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌هاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصول‌هاي مرا خراب نكند!»

همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقه‌هاي بهترين غله را برايش به ارمغان مي‌آورد.

شرح حكايت

گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 16:12  توسط رضوان  |